از کجا به کجا رسيده ايم...!
شعر زیر از سروده های اشرف الدین حسینی گرگانی شاعر دوره ی مشروطه میباشد که حق مطلب را درباره ی این مرز و بوم ادا میکند...
« درد ایران بی دواست »
دوش ميگفت اين سخن ديوانه اي بي بازخواست:
درد ايران بي دواست
عاقلی گفتا که از دیوانه بشنو حرف راست
درد ایران بی دواست
مملکت از چارسو در حال بحران و خطر
چون مریض محتضر
با چنین دستور این رنجورمهجور از شفاست
درد ایران بی دواست
پادشه بر ضد ملت، ملت اندر ضد شاه
زین مصیبت آه، آه!
چون حقیقت بنگری هم این خطا هم آن خطاست
دردایران بی دواست
هرکسی با هر کسی خصم است و بدخواه است وضد
گوید او را مســــــتبد
با چنین شکل ای بسا خون ها هدر جان ها هباست
دردایران بی دواست
صوراســــــــــــرافیل زد صبح ســــــــــعادت دردمید
ملا نصرالدین رسید
مجلس و حبل المتین سوی عدالت رهنماســـــــــت
درد ایران بی دواست
با وجود این جـــــــــراید خفته ای بیدار نیســـــــــت
یک رگی هشیار نیست
این جراید همچو شـــیپور و نفیر و کــــرناســـــــــت
درد ایران بی دواست
شکر می کردیم جمعی کارها مضبوطه شــــــــــد
مملکت مشروطه شد
باز می بینیم آن کاسه وآن آش است وماست
دردایران بی دواست
با خرد گفتم که آخر چارهء این درد چیســـت؟
عقل قاطع هم گریست
بعد آه و ناله گفتا: چاره در دست خداســــت!
درد ایران بی دواست
مســـــجد مروی پر از اشـــرار غارتگر شـــده
مدرسه سنگر شده
روح واقف در بهشــت از این مصیبت درعزاست
دردایران بی دواست
اشرفا! هرکــس در این مشروطه جانبازی نمود
رفعت و قدرش فزود
در جزا اســـتبرق جنات عد نش متکّاســــــت
درد ایران بی دواست...!
خوبم ، باور کنید ، زخم ها خورده ام ، غصه ها خورده ام ، نبودن ها را شمرده ام ، این روزها میگذرد ، خالی ام ، خالی از خشم ، آرامش ، نفرت ، و حتی عشق ، خالی از شادی ، خوبم ، اینبار تو هم باور کن...