۲۸ اردیبهشت، زادروز خيام نيشابوری خجسته باد!

 

گویند بهشت و حور عین خواهد بود
آنجا می‌ناب و انگبین خواهد بود
...
گر ما مِی و معشوقه گزیدیم چه باک؟
چون عاقبت کار چنین خواهد بود

غیاث‌الدین ابوالفتح عُمَر بن ابراهیم خیام نیشابوری (زادهٔ ۲۸ اردیبهشت ۴۲۷ خورشیدی در نیشابور - درگذشته ۱۲ آذر ۵۱۰ خورشیدی در نیشابور) که خیامی و خیام نیشابوری و خیامی النیسابوری هم نامیده شده‌است، فیلسوف، ریاضی‌دان، ستاره‌شناس و رباعی سرای ایرانی در دورهٔ سلجوقی است.

گرچه پایگاه علمی خیام برتر از جایگاه ادبی او است و لقبش «حجةالحق» بوده‌است؛ ولی آوازهٔ وی بیشتر به واسطهٔ نگارش رباعیاتش است که شهرت جهانی دارد. افزون بر آن‌که رباعیات خیام را به اغلب زبان‌های زنده ترجمه نموده‌اند، ادوارد فیتزجرالد رباعیات او را به زبان انگلیسی ترجمه کرده‌است که مایهٔ شهرت بیشتر وی در مغرب‌زمین گردیده‌است.

یکی از برجسته‌ترین کارهای وی را می‌توان اصلاح گاهشماری ایران در زمان وزارت خواجه نظام‌الملک، که در دورهٔ سلطنت ملک‌شاه سلجوقی (۴۲۶ - ۴۹۰ هجری قمری) بود، دانست

خیام زندگی‌اش را به عنوان ریاضیدان و فیلسوفی شهیر سپری کرد، در حالی‌که معاصرانش از رباعیاتی که امروز مایه شهرت و افتخار او هستند بی‌خبر بودند. معاصران خیام نظیر نظامی عروضی یا ابوالحسن بیهقی از شاعری خیام یادی نکرده‌اند.

قدیمی‌ترین کتابی که در آن از خیام شاعر یادی شده‌است، کتاب خریدة القصر از عمادالدین کاتب اصفهانی است. این کتاب به زبان عربی و در سال ۵۷۲ یعنی نزدیک به ۵۰ سال پس از مرگ خیام نوشته شده‌است.

با کنار گذاشتن رباعایت تکراری ۵۷ رباعی به دست می‌آید. این ۵۷ رباعی که تقریباً صحت انتساب آنها به خیام مسلم است کلیدی برای تصحیح و شناختن سره از ناسره به دست مصححان می‌دهد.

گفتنیست که علاوه بر استفاده از رباعیات خیام در سخنرانی های شخصیتهای برجسته جهان مانند سخنرانی دکتر مارتین لوتر کینگ در سال ۱۹۶۷، به افتخار دستاوردهای وی نیز نام او را در بسیاری از نامگداری ها به کار گرفته اند.

نام گذاری یکی از حفره‌های ماه به «عمر خیام» و نام گرفتن (سیارک ۳۰۹۵) در سال ۱۹۸۰ به نام وی، ساخت هتلی در تونس با همین نام و بسیاری دیگر از این نمونه ها نشان دهنده شهرت جهانی خیام است که حتی موجب تولید شرابهایی در فرانسه و مصر به نام خیام شده است.

۲۵ اردیبهشت ، روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی خجسته باد!

 

حکیم‌ ابوالقاسم‌ منصور بن‌ حسن‌ موسوم‌ به‌ ابوالقاسم‌ فردوسی‌ طوسی‌ (زادهٔ ۳۱۹ خورشیدی، ۳۲۹ هجری قمری - درگذشتهٔ پیش از ۳۹۷ خورشیدی، ۴۱۱ هجری قمری در توس خراسان)، بزرگ‌ترین‌ شاعر حماسه‌سرای‌ ایران‌ است‌ که‌ بقولی‌ همانند او را تاکنون‌ مادر فلک‌ نزاییده‌ است‌. 
نام و آوازه فردوسی در همه جای جهان شناخته شده و ستوده شده‌است. شاهنامهٔ فردوسی به بسیاری از زبان‌های زنده جهان برگردانده شده‌است.
 

مقام‌ فردوسی‌ در زنده‌ نمودن‌ تاریخ‌ ایران‌ و داستان‌های‌ ملی‌ وحماسی‌ ایران‌ زمین‌ و همچنین‌ دمیدن‌ نفسی‌ تازه‌ به‌ زبان‌ ادب‌ فارسی‌ بسیار شامخ‌ است‌ و از این‌ روی‌ او را شاعر ملی‌ ایران‌ خوانده‌اند. زندگی‌ این‌ دانشمند برجسته‌ همچون‌ سایر نام‌آوران‌ چیره‌ دست‌ فرهنگ‌ و ادب‌ ایران‌ در هاله‌ای‌ ازابهام‌ و افسانه‌ فرو رفته‌ است‌ . براساس‌ روایت‌ چهار مقاله‌ که‌ کهن‌ترین‌ منبع‌ تاریخی‌ از لحاظ نزدیکی‌ به‌ دوران‌ حیات‌ حکیم‌ به‌ شمار می‌رود فردوسی‌ از خاندان‌ دهقانان‌ ایرانی‌ و از اهالی‌ و دهکده‌ باژ از ناحیه‌ طابران‌ طوس‌ بود. دهقانان ‌در آن‌ روزگار زمینداران‌ کوچکی‌ به‌ شمار می‌رفتند که‌ به‌ فرهنگ‌ فارسی‌ عشق‌ می‌ورزیدند و نسل‌ به‌ نسل‌ آن‌ را انتقال‌ می‌دادند و فردوسی‌ نیز که‌ از نسل‌ این‌ ایرانیان‌ اصیل‌ به‌ شمار می‌رفت‌ همچون‌ پیشینیان‌ خود درصدد حفظ ارزشهای‌ ملی‌ ایران‌ بود. حکیم‌ در اوایل‌ زندگی‌ خود از تمکن‌ مالی‌ قابل‌ ملاحظه‌ای‌ برخوردار بود و علاوه‌ بر اینکه‌ در باغ‌ بزرگی‌ در طابران‌ طوس‌ اقامت‌ داشته‌ و خدم‌ و حشم‌ نیز داشته‌ است‌ دارای‌ زمین‌ زراعی‌ بود که‌ درآمد زندگی‌ آسوده‌ و راحت‌ خود را از طریق‌ آن‌ ملک‌ تأمین‌ می‌نمود.
هانس هاینریش شدر ایران شناس آلمانی در سخنرانی که در کنگره فردوسی در ۲۷ سپتامبر سال ۱۹۳۴ میلادی (۵ مهرماه ۱۳۱۳ خورشیدی) به پاس هزاره فردوسی و در شهر برلین بر پا شده بود، می‌گوید چیرگی بر ایران بدست مغولان و از میان رفتن توان ایران پس از یک سده رهایی از چیرگی بیگانگان از سبب‌های گرایش ایرانیان به شاهنامه و تلاش برای بازیابی کیستی (هویت) فراموش شده خویش می‌باشد.

همچنین وی همانندی روزگار ایرانیان در زمان فردوسی با آلمان سده نوزدهم را چرایی گرایش اندیشمندان آن کشور به شاهنامه فردوسی و برگردان آن به آلمانی می‌داند. اما به گفته بسیاری از پژوهشگران ایران فردوسی بزرگترین رزم‌نامه جهان را پدید آورده که دربردارنده تاریخ جهان باستان است.
 
فردوسی را بزرگ‌ترین سرایندهٔ فارسی‌گو دانسته‌اند.


 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سیاوش منم نه از پریزادگان

از ایرانم از شهر آزادگان

که ایران بهشت است یا بوستان

همی بوی مشک آید از بوستان

سپندار پاسبان ایران تو باد

ز خرداد روشن روان تو باد

ندانی که ایران نشست من است

جهان سر به زیر دو دست من است

هنر نزد ایرانیان است و بس

ندادند شیر ژیان را به کس

همه یکدلانند و یزدان شناس

به نیکی ندارند از بد هراس

دریغ است ایران که ویران شود

کنام پلنگان و شیران شود

همه جای جنگی سواران بدی

نشستن گه شهریاران بدی

چو ایران نباشد تن من مباد

بر این بوم و بر زنده یک تن مباد

همه روی یکسر به جنگ آوریم

جهان بر بد اندیش تنگ آوریم

ز بهر بر و بوم و پیوند خویش

زن و کودک وخرد و فرزند خویش

همه سر به سر تن به کشتن دهیم

از آن به که کشور به دشمن دهیم

دکتر احسان يار شاطر

 

احسان یارشاطر در فروردین ماه ۱۲۹۹ خورشیدی در همدان متولد شد. پدرش هاشم یارشاطر نیز اهل علم و دانش بود. زبان عربی و اسپرانتو را فرا گرفت و به تدریس آن پرداخت. احسان یارشاطر تحصیلات ابتدائی را در دبستان های همدان و کرمانشاه و تحصیلات متوسطه را در دبیرستان های شرف و تربیت و دانشسرای مقدماتی به پایان رسانید، و به تحصیل در دانشکده ادبیات در رشته زبان و ادبیات فارسی پرداخت و پس از دریافت لیسانس به شغل دبیری اشتغال ورزید و به تحصیل در رشته دکترای ادبیات ادامه داد و رساله دکترای خود را با عنوان ( شعر فارسی در نیمه قرن نهم ) تهیه کرد. با دریافت بورس تحصیلی به انگلستان رفت و درجه دکترا نیز از دانشگاه های انگلستان دریافت داشت. دکتر احسان یارشاطر پس از مراجعت به ایران به تدریس در دانشگاه پرداخت، با مجله سخن همکاری کرد، به کارهای تحقیقی و فرهنگی بیشماری پرداخت که از جمله (دانشنامه ایران و اسلام) بود. با تاًسیس (انجمن کتاب) به دبیری انجمن فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو برگزیده شد. از سال ۱۳۳۷ برای تدریس در دانشگاه کلمبیا دعوت شد و در آنجا به تاًسیس کرسی مستقل ایران شناسی پرداخت. کار بسیار مهم دکتر احسان یارشاطر تهیه و تنظیم (ایرانیکا) در خارج از کشور می باشد که با همکاری دانشگاه کلمبیا و کمک ایرانیان تا کنون چند جلد کتاب آن منتشر شده است. دکتر یارشاطر در سال ۱۳۴۰ با لطیفه الویه ازدواج کرد که صاحب فرزندی نیست ولی آنقدر کتاب و مجله و نشریه و مقاله تهیه و تنظیم کرده که همه اینها فرزندان او هستند. اکنون در آمریکا اقامت دارد و برای جلب کمک ایرانیان به نشریه ( ایرانیکا ) به نقاط مختلف دنیا سفر می کند. مجله گردون می نویسد : سرانجام همت انسانی فرهنگدوست از نقطه ای که در ذهنش پدید آمده بود به مثابه هسته ای در دل خاک، درختی تناور و پربرگ، بال گسترد و دانشنامه ایران شکل گرفت تا فرهنگ ما را برای جهانیان تعریف کند.

کسی که سه میلیون دلار از دارایی‌هایش را بی‌هیچ ادعا و چشمداشتی صرف بزرگترین دانشنامۀ ایران‌شناسی یعنی دانشنامۀ عظیم ایرانیکا کرده. غیر از یک عمر خون دل و تلاش برای جمع آوری و تدوینش و اگر فوتبالیستی یا بازیگری بود تا به حال صد باره اسطوره‌ها از جوانمردی و سخاوتش ساخته بودند...

فعالیتها: • فلسفه – منطق • نویسندگی

وی را نمیدانم چه بنامم,استاد؟پروفسور؟,...

نه هیچکدام نیست! ایشان فقط احسان یارشاطر هستند,نامی که بسیار بزرگتر از این القاب

و عناوین است,بی شک یار شاطر حق عظیمی بر گردن فرهنگ مملکتِ من و شما و کوروش کبیر

و فردوسی سخن ور و  ... دارد ولی حیف و صد حیف که چنین بزرگمردانی که ز گهواره تا آغاز نهمین

دهه ی عمر گرانمایه ی خویش را صرف فرهنگ ایران زمین نموده اند این چنین گمنام ولی همچنان

ساعی باقی مانده اند!

زبانم ناتوان است از سپاسگذاری ای بزرگ مرد میهنم...

از وی پرسیدند آیا دلتان برای ایران تنگ نشده است؟

با همان صدای لرزانش گفت:راستش الان دیگه نه,چون وطن فقط آب و خاک و ساختمانها نیست

وطن فرهنگ است که من از ابتدا تا کنون با آن زندگی کرده ام...

و این شعر را هم با چشمانی تَر خواند:

بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران              کز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران ...

غُــــرور...

 

غرورم از خودم نيست وُ ... از اون خاک گُهر باره
همون خاکي که هر گوشَش، عزيزي در بغل داره

همون خاکي که عاشق هاش، همه ليلي، همه مجنون

سرودِ عشق جاري گشته از اروند تا هامون

همان که قدمت تاريخ، از اسمش وام مي گيرد

همان خاکي که فرهادش، به حُکمِ عشق، مي ميرد

منم فرزندِ آن خاکي، که رستم ها در آن رُستند

همان خاکي که نا اهلان، به فکر غارتش خُفتند

ولي تا آرشَش باشد، کمان گير و کمان افکن
 
و تا وقتي که سهرابش، بتازد بر صفِ دُشمن

ندا و بانگ آزادي رسد بر گوش از ميهن

که تا دُشمن بداند، ميهنم... نيست جايِ اهريمن...!

به مناسبت ۲۱ آذر ماه، هشتاد و ششمین زادروز نقّاشِ کلام "احمد شاملو"



ای بزرگ مرد
ای راوی صبح و ای بامداد صادق
ای حماسه سرای بودن و شدن
ای که کلامت گوهر گرانبهای واژه و عشق است...

زادروزت خجسته بــــــــــاد



شعرِ تو ترنّم موسیقی و لطافتِ حریر گونه ی سخن است

تو، آزادی را آنچنان که سزاوار است، مــی ستایی

تو، عدالت را آنچنان که شایسته انسان است به تصویر می کشی و با بی عدالتی با تمام قوا به نبرد می پردازی

صـــدای تو، صادقانه ترین تفسیر شعر مردمی از پهنه های زمان و مکانی دور است، صدای تـو عشق است و شوق است و امید

تنها تو آن جا موجودیت مطلقی
موجودیت محض
چرا که در غیاب خود ادامه می یابی
وغیاب ات
حضور قاطع اعجاز اسـت

یــــادت گرامی و راهــت پر رهرو بـــــــــــاد...

یکی از زیبا ترین و پر معنا ترین شعرهای فریدون مشیری, یادش زنده باد...



از دل و ديده ، گرامی تر هم
 
آيا هست ؟
 
- دست ،
 
آری ، ز دل و ديده گرامی تر :
 
دست !
 
زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان دست گرانقدرتر است .

هر چه حاصل كنی از دنيا ،

دستاورد است !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمين ،

دست دارد همه را زير نگين !

سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟!

شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست !

خوشترين مايه دلبستگي من با اوست .

در فروبسته ترين دشواری ،

در گرانبارترين نوميدی ،

بارها بر سرخود ، بانگ زدم :

- هيچت ار نيست مخور خون جگر ،

دست كه هست !

بيستون را ياد آر ،

دست هايت را بسپار به كار ،

كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار !

وه چه نيروی شگفت انگيزي است ،

دست هايی كه به هم پيوسته است !

به يقين ، هر كه به هر جای ، در آيد از پاي

دست هايش بسته است !

دست در دست كسی ،

يعنی : پيوند دو جان !

دست در دست كسی

يعنی : پيمان دو عشق !

دست در دست كسی داری اگر ،

دانی ، دست ،

چه سخن ها كه بيان می كند از دوست به دوست ؛

لحظه ای چند كه از دست طبيب ،

گرمی مهر به پيشانی بيمار رسد ؛

نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !

چون به رقص آيی و سرمست برافشاني دستٰ  

پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !

لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست !

دست ، گنجينه مهر و هنر است :

خواه بر پرده ساز ،

خواه در گردن دوست ،

خواه بر چهره نقش ،

خواه بر دنده چرخ ،

خواه بر دسته داس ،

خواه در ياري نابينايی ،

خواه در ساختن فردايی !

آنچه آتش به دلم مي زند ، اينك ، هر دم

سرنوشت بشرست ،

داده با تلخی غم های دگر دست به هم !

بار اين درد و دريغ است كه ما

تيرهامان به هدف نيك رسيده است ، ولی

دست هامان ، نرسيده است به هم !


فريدون مشيري

27شهریور سالگرد وفـات استــاد شــهریـــار


سید محمدحسین بهجت تبریزی (۱۲۸۵ - ۲۷ شهریور ۱۳۶۷) متخلص به شهریار (قبل از آن بهجت) شاعر ایرانی بود که شعرهایی به زبان‌های فارسی و ترکی آذربایجانی دارد. از شعرهای معروف او می‌توان به «علی ای همای رحمت» و «آمدی جانم به قربانت» به فارسی و «حیدر بابایه سلام» (به معنی سلام بر حیدر بابا) به ترکی آذربایجانی اشاره کرد. روز وفات این شاعر در ایران روز ملی شعر نام‌گذاری شده‌است


زندگی

شهریار به سال  ۱۲۸۵ در روستای خشکناب آذربایجان متولد شد.دوران طفولیت خود را در روستای مادری قایش قورشاق و روستای پدری خشکناب در بخش قره‌چمن آذربایجان ایران سپری نمود . پدرش حاج میر آقا خشکنابی نام داشت که در تبریز وکیل بود. پس از پایان سیکل اول متوسطه در تبریز در سال ۱۳۰۰ برای ادامهٔ تحصیل از تبریز به تهران رفت و در مدرسهٔ دارالفنون (تا ۱۳۰۳) و پس از آن در رشتهٔ پزشکی ادامهٔ تحصیل داد. حدود شش ماه پیش از گرفتن مدرک دکتری «به علل عشقی و ناراحتی خیال و پیش‌آمدهای دیگر» ترک تحصیل کرد (زاهدی ۱۳۳۷، ص ۵۹). پس از سفری چهارساله به خراسان برای کار در ادارهٔ ثبت اسناد مشهد و نیشابور، شهریار به تهران بازگشت و به سال ۱۳۱۵ در بانک کشاورزی استخدام و پس از مدتی به تبریز منتقل شد. بعدها دانشگاه تبریز وی را يکی از پاسداران شعر و ادب ميهن خواند و عنوان استاد افتخاری دانشکده ادبيات تبريز را نیز به وی اعطا نمود.

شهریار در روزهای آخر عمر به دلیل بیماری در بیمارستان مهر تهران بستری شد و پس از مرگ در ۱۳۶۷، بنا به وصیت خود در مقبرةالشعرا در تبریز دفن شد. شهریار دو دختر به نام‌های شهرزاد و مریم و یک پسر به نام هادی داشت.


عشق و شعر

شهریار سال آخر رشته پزشکی بود که عاشق دختری شد.پس از مدتی خواستگاری نیز از سوی دربار برای دختر پیدا می‌شود. گویا خانواده دختر با توجه به وضع مالی محمدحسین تصمیم می‌گیرند که دختر خود را به خواستگار مرفه‌تر بدهند. این شکست عشقی بر شهریار بسیار گران آمد و با این که فقط یک سال به پایان دوره ۷ ساله رشته پزشکی مانده بود ترک تحصیل کرد. غم عشق حتی باعث مریضی و بستری شدن وی در بیمارستان می‌شود. ماجرای بیماری شهریار به گوش دختر می‌رسد و همراه شوهرش به عیادت محمد در بیمارستان می‌رود. شهریار پس از این دیدار در بیمارستان شعری را که دو بیت آن در زیر آمده است، در بستر می‌سراید. این شعر بعد ها با صدای غلامحسین بنان به صورت آواز خوانده شد.

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا
...

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

شهریار بعد از این شکست عشقی که منجر به ترک تحصیل وی می شود به صورت جدی به شعر روی می آورد و منظومه های زیادی را می سراید. وی اولین دفتر شعر خود را در سال ۱۳۰۸ با مقدمه ملک‌الشعرای بهار، سعید نفیسی و پژمان بختیاری منتشر کرد. بسیاری از اشعار او به فارسی و ترکی آذری، جز آثار ماندگار این زبان‌هاست. منظومه حیدربابایه سلام، سروده شده به سال ۱۳۳۳، از مهمترین آثار ادبی ترکی آذری شناخته می‌شود.


شعرها و کتاب ها

حیدر بابایه سلام، شعر ترکی

کلیات محمد حسین شهریار، مجموعه اشعار به زبان فارسی



عید خون
نوجوانان وطن بستر به خاک و خون گرفتند
تا که در بر شاهد آزادی و قانون گرفتند
لاله از خاک جوانان می‌دمد بر دشت و هامون
یا درفش سرخ بر سر، انقلابیون گرفتند
خرم آن مردان که روزی خائنین در خون کشیدند
زان سپس آن روز را هر ساله عید خون گرفتند
با دمی پنهان چو اخگر عشق را کانون بیفروز
کوره افروزان غیرت کام از این کانون گرفتند
خوف کابوس سیاست جرم خواب غفلت ما
سخت ما را در خمار الکل و افیون گرفتند
کار با افسانه نبود رشته‌ی تدبیر می‌تاب
آری ارباب غرائم مار با افسون گرفتند
خاک لیلای وطن را جان شیرین بر سر افشان
خسروان عشق درس عبرت از مجنون گرفتند
شهریارا تا محیط خود تنزل کن بیندیش
کاین قبا بر قامت طبع تو ناموزون گرفتند


بزرگانمون رو از یاد نبریم...

روحش شـــاد


تــــو زِ دیـــار مــن آمـَدی....


تو ز دیار من آمدی ... سکوت جانم به هم زدی

شیشه ی غم به تلنگری ... زدی شکست

چو نغمه ای بیش و کم زدی ... به دل ریشم تو چنگ زدی

روشنی چشمون تو ... به دل نشست

هوای من شد ... هوای تو

صدای من شد ... صدای تو

تپیدن قلب به خاطرم ... کشیدن درد برای تو

ای گل یاس سپید من ... ای طلوع خورشید من

عطر تن تو به جان من ... چه خوش نشست

ای تو هم گریه ی دل پذیر ... ای تو صفای دل اسیر

بی تو ای آیت زندگی ... دلـــم شکست

اگه نفس بود ... برای تو

غم هوس بود ... برای من

اگه عزیز بود ... برای تو

حرف و حدیث بود ... برای من

تو ز دیار من آمدی ... سکوت جانم به هم زدی

شیشه ی غم به تلنگری ... زدی شکست

چو نغمه ای بیش و کم زدی ... به دل ریشم تو چنگ زدی

روشنی چشمون تو ... به دل نشست

هوای من شد ... هوای تو

صدای من شد ... صدای تو

تپیدن قلب به خاطرم ... کشیدن درد برای تو

تو ز دیار من آمدی

سکوت جانم به هم زدی .....

با درود بر فردوسی بزرگ که درود و داد و دَهِش یزدان بر او باد

 

در این خاک زرخیزایران زمین
نبودند جزمردمــــــــی پاک دین

 

همه دینشـــــــان مردی وداد بود
وز آن کشـــــــورآزاد و آباد بود

 

چو مهــرو وفا بود خود کیششان
گنه بود آزارکــــــــــس پیششان

 

همه بنـــــــــــده ناب یزدان پاک
همه دل پرازمهراین آب و خاک

 

پدر در پدر آریایــــــــــــی نژاد
ز پشت فریدون نیـــــــــکو نهاد

 

بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و برننگ بود

 

کجا رفت آن دانــــش و هوش ما
که شـــــد مهر میهن فراموش ما

 

که انداخت آتـــش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان

 

چه کردیم کین گونه گشتـیم خوار
خرد را فکــــندیم این سان زکار

 

نبود این چنین کـــشور و دین ما
کجا رفت آییــــــــــــن دیرین ما

 

به یزدان که این کشــور آباد بود
همه جای مــــــــــردان آزاد بود

در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت

 

گرانمـــــایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکـــس که بودی دلیر

 

نه دشمن دراین بوم وبرلانه داشت
نه بیگانه جایی دراین خانه داشت

 

از آنروزدشمـــن بما چیره گشت
که ما را روان وخـردتیره گشت

 

از آنروز این خــــانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگـــــانه شد

 

چو ناکس به ده کــــدخدایی کند
کشاورز باید گـــــــــــدایی کند

 

به یزدان که گــر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجــــــام بد داشتیم

 

بسوزد در آتـش گرت جان و تن
به از زندگــــی کردن و زیستن

 

اگر مایۀ زندگــــــی بندگی است
دوصدبارمردن به اززندگی است

 

بیا تا بکـــــــوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم

زندگی یعنی چه؟

 

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

:با خودم می گفتم

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ
!!!


زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند



زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.


زنده یاد سهراب سپهری

25 اردیبهشت,روز بــزرگــداشت حکیم ابولقاسم فردوســـی گـرامـی بــاد !

 

چو زین بگذری مردم آمد پدیدسرش راست بر شد چو سرو بلندپذیرنده​ی هوش و رای و خردز راه خرد بنگری اندکیمگر مردمی خیره خوانی همیترا از دو گیتی برآورده​اندنخستین فطرت پسین شمارشنیدم ز دانا دگرگونه زیننگه کن سرانجام خود را ببینبه رنج اندر آری تنت را رواستچو خواهی که یابی ز هر بد رهانگه کن بدین گنبد تیزگردنه گشت زمانه بفرسایدشنه از جنبش آرام گیرد همیازو دان فزونی ازو هم شمار شد این بندها را سراسر کلیدبه گفتار خوب و خرد کاربندمر او را دد و دام فرمان بردکه مردم به معنی چه باشد یکیجز این را نشانی ندانی همیبه چندین میانچی بپرورده​اندتویی خویشتن را به بازی مدارچه دانیم راز جهان آفرینچو کاری بیابی ازین به گزینکه خود رنج بردن به دانش سزاستسر اندر نیاری به دام بلاکه درمان ازویست و زویست دردنه آن رنج و تیمار بگزایدشنه چون ما تباهی پذیرد همیبد و نیک نزدیک او آشکار

ما از درون زنگ زدیم...


مرحوم حسين پناهي هنرپيشه فقيد ميگفت بعد از مرگم مردم من را خواهند شناخت!
 

 
ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !
من تعجب می کنم
چطور روز روشن
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!
بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!
با اجازه محیط زیست
دریا، دریا دکل می‌کاریم
ماهی‌ها به جهنم!
کندوها پر از قیر شده‌اند
زنبورهای کارگر به عسلویه رفته‌اند
تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند
چه سعادتی!
داریوش به پارس می‌نازید
ما به پارس جنوبی!
 
رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!

صفر را بستند

تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!


مجادله در ادبيات بر سر يک خال

 

حافظ:
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند بخارا را

صائب تبريزي:
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد
نه چون حافظ که مي بخشد سمرقند و بخارا را

شهريار:
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چيز مي بخشد بسان مرد مي بخشد
نه چون صائب که مي بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور مي بخشند
نه بر آن ترک شيرازي که برده جمله دلها را

محمد عيادزاده:
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنيا را
نه جان و روح مي بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معني دارد اين کارا؟
و خال هندويش ديگر ندارد ارزشي اصلاً
که با جراحي صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکي، نه صائب دست و پا ها را
فقط مي خواستند اين ها، بگيرند وقت ما ها را.....؟؟؟


 

بگذر از نی، من حكايت ميكنم...

 
بگذر از نی، من حكايت ميكنم
 
وز جدايی ها شكايت ميكنم
 
ناله های نی ، از آن نی زن است
 
ناله های من ، همه مال من است
 
شرحه شرحه سينه ميخواهی اگر
 
من خودم دارم ، مرو جای دگر
 
اين منم كه رشته هايم پنبه شد
 
جمعه هايم ناگهان يكشنبه شد
 
چند ساعت ، ساعتم افتاد عقب
 
پاك قاطی شد سحر با نيمه شب
 
يك شبه انگار بگرفتم مرض
 
صبح فردايش زبانم شد عوض
 
آن سلام نازنينم شد «هلو» (Hello)
 
وآنچه گندم كاشتم ، روييد جو
 
پای تا سر شد وجودم «فوت» و«هد»
 
آب من«واتر» شد و نانم«برد»
 
وای من! حتي پنيرم «چيز» شد
 
است و هستم ، ناگهانی «ايز» شد
 
من كه با آن لهجه و آن فارسی
 
آنچنان خو كرده بودم سال سی
 
من كه بودم آنهمه حاضر جواب
 
من كه بودم نكته ها را فوت آب
 
من كه با شيرين زبانيهای خويش
 
کار خود در هر كجا بردم به پيش
 
آخر عمری ، چو طفلي تازه سال
 
از سخن افتاده بودم ، لال لال
 
كم كمك ،‌ گاهي «هلو» ، گاهي «پيليز»
 
نطق كردم! خرده خرده ، ريز ريز
 
در گرامر همچنان سردرگمم
 
مثل شاگرد كلاس دومم
 
گاه «گود مورنينگ» من جای سلام
 
از سحر تا نيمه شب دارد دوام
 
با در و همسايه هنگام سخن
 
لرزه می افتد به سر تا پای من
 
مي كنم با يك دو تن اهل محل
 
گاهگاهي يك «هلو» رد و بدل
 
گر هوا خوبست يا اين كه بد است
 
گفتگو درباره اش صد در صد است
 
جز هوا ، هر گفتگويی نابجاست
 
اين جماعت ، حرفشان روی هواست
 
بگذر از نی ، من حكايت مي كنم
 
وز جدايی ها شكايت مي كنم
 
نی كجا اين نكته ها آموخته
 
نی كجا داند نيستان سوخته
 
نی كجا از فتنه های شرق و غرب
 
داغ بر دل دارد و تيشه به فرق
 
بشنو از من ، بهترين راوی منم
 
راست خواهی ، هم نی و هم نی زنم
 
سوختند آنها نيستان مرا
 
زير و رو كردند ايران مرا
 
كاش ميماندم در آن محنت سرا
 
تا بسوزانند در آتش مرا
 
تا بسوزانندم و خاكسترم
 
در هم آميزد به خاك كشورم
 
ديدی آخر هر چه رشتم پنبه شد
 
جمعه هايم ناگهان يكشنبه شد
 

به ابد خواهم برد

 

 

من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سرگشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی گیسوان تو به یادم می آید

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو چشمه شوق

چشم تو ژرف ترین راز وجود برگ بید است که با زمزمه جاریه باد تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

تو تماشا کن

که بهاری دیگر

پاورچین پاورچین

از دل تاریکی میگذرد

و تو در خوابی

 پرستو ها خوابند و تو می اندیشی

به بهاری دیگر

به یاری دیگر

اما برای من

نه بهاری

و نه یاری دیگر


- افسوس

من و تو  دور از هم می پوسیم

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام

این صحرا

این دریا

پر خواهم زد

خواهم مرد

 و غم تو این غم شیرین را

با خود به ابد خواهم برد ...

خلیج همیشگی فارس

 

 

از کجا به کجا رسيده ايم...!

چرا ما ايرانيها هميشه بايد حسرت بخوريم؟ چون نادانيم؟ يا ساده ايم؟ يا اينکه بد شانسيم؟ نميدونم شايدم همش يا شايد هيچکدومش ولي اينو ميدونم که از وقتي که چشممو باز کردم توي وطنم همش ناله کردمو ناله شنيدم,یک بار نشده که بتونم با غرور سرمو بالا بگیرم و بگم که ما فلان کار را حالا نه برای دنیا حداقل برای خودمان انجام دادیم ! حرفهای من فقط برای زمان حال نیست بلکه در طول تاریخ این ملت ظلم دیده و زبانش هم باید کم کارترین عضو بدنش میبوده...!

 

شعر زیر از سروده های اشرف الدین حسینی گرگانی شاعر دوره ی مشروطه میباشد که حق مطلب را درباره ی این مرز و بوم ادا میکند...

 « درد ایران بی دواست »

دوش ميگفت اين سخن ديوانه اي بي بازخواست:

درد ايران بي دواست


عاقلی گفتا که از دیوانه بشنو حرف راست

درد ایران بی دواست


مملکت از چارسو در حال بحران و خطر

چون مریض محتضر


با چنین دستور این رنجورمهجور از شفاست

درد ایران بی دواست


پادشه بر ضد ملت، ملت اندر ضد شاه

زین مصیبت آه، آه!


چون حقیقت بنگری هم این خطا هم آن خطاست

دردایران بی دواست


هرکسی با هر کسی خصم است و بدخواه است وضد

گوید او را مســــــتبد


با چنین شکل ای بسا خون ها هدر جان ها هباست

دردایران بی دواست


صوراســــــــــــرافیل زد صبح ســــــــــعادت دردمی
د

ملا نصرالدین رسید


مجلس و حبل المتین سوی عدالت رهنماســـــــــت

درد ایران بی دواست


با وجود این جـــــــــراید خفته ای بیدار نیســـــــــت

یک رگی هشیار نیست


این جراید همچو شـــیپور و نفیر و کــــرناســـــــــت

درد ایران بی دواست


شکر می کردیم جمعی کارها مضبوطه شــــــــــد

 مملکت مشروطه شد


باز می بینیم آن کاسه وآن آش است وماست

دردایران بی دواست


با خرد گفتم که آخر چارهء این درد چیســـت؟

عقل قاطع هم گریست


بعد آه و ناله گفتا: چاره در دست خداســــت!

درد ایران بی دواست


مســـــجد مروی پر از اشـــرار غارتگر شـــده

مدرسه سنگر شده


روح واقف در بهشــت از این مصیبت درعزاست

دردایران بی دواست


اشرفا! هرکــس در این مشروطه جانبازی نمود

رفعت و قدرش فزود


در جزا اســـتبرق جنات عد نش متکّاســــــت

درد ایران بی دواست...!

خدا جون دوستت دارم...!

 

سپاس و آفرین آن پادشا را

که گیتى را پدید آورد و مارا

بدو زیباست ملک و پادشایى

که هر گز ناید از ملکش جدایى

خداى پاک و بى همتا و بى یار

هم از اندیشه دور و هم ز دیدار

نه بتواند مرو را چشم دیدن

نه اندیشه درو داند رسیدن

نه نقصانى پذیرد همچو جوهر

نه زان گردد مرو را حال دیگر

نه هست او را عرض با جوهرى یار

که جوهر پس ازو بوده ست ناچار

نشاید وصف او گفتى که چون است

که از تشبیه و از وصف او برون است

به وصفش چند گفتى هم نه زیباست

که چندى را مقادیرست و احصاست

خسته ام . . . !

                     خدایا خسته ام ... از این زندگی ... از این دنیای به ظاهر زیبا ...

از این مردم که به ظاهر صادق و با وفا ...
خسته ام ... از دوری ...از درد انتظار از این بیماری نا علاج خسته ام
از این همه دروغ و نیرنگ خسته ام ...

آری پروردگارم از این دنیا خسته ام از آدم هایش
از دروغ هایش از نیرنگ هایش خسته ام ...

پس کو صداقت و محبت چرا اندکی محبت در میان دل مردم نیست چرا قطره ای از

عشق در چشمان بنده هایت نیست همش دروغ پیدا است همش نیرنگ پیدا است ...

دیگر دست محبتی در میان مردم نیست
دیگر عشقی پاک و مقدس در میان مردم نیست سفره ی دل مردم همش دروغ
است ... به ظاهر پاک و صادقانه است ... ای خدایم ای معبودم خسته ام ... کو
زندگی پاک و مقدسانه ... کو دست عشق و محبت ... کو سفره ی وفا و
صداقت ...همه رفته اند و نیرنگ مانده است من خسته ام ...از این همه بی
وفایی ...از این همه درد انتظار ...از این همه حسرت ... از این همه اشک ... از این
همه ناله و فغان ... خسته ام ... آری ... خسته ام ... از دست خودم خسته ام از
دست این زندگی که برایم سیاه بختی آورده است خسته ام ...

از دست همه خسته ام...

از دست روزگار بی معرفت از دست مردم بی معرفت ... ای خدایم دیگر از
زندگی سیرم ... از خودم سیرم ... از دنیا سیرم... ای خدایم گوش کن صدایم ...

من خسته ام...

من !

 

هیچکس مترسک و دوست نداره چون پرنده ها رو                   می ترسونه..

اما من دوستش دارم چون تنهایی رو درک می کنه....:(