غرورم از خودم نيست وُ ... از اون خاک گُهر باره
همون خاکي که هر گوشَش، عزيزي در بغل داره

همون خاکي که عاشق هاش، همه ليلي، همه مجنون

سرودِ عشق جاري گشته از اروند تا هامون

همان که قدمت تاريخ، از اسمش وام مي گيرد

همان خاکي که فرهادش، به حُکمِ عشق، مي ميرد

منم فرزندِ آن خاکي، که رستم ها در آن رُستند

همان خاکي که نا اهلان، به فکر غارتش خُفتند

ولي تا آرشَش باشد، کمان گير و کمان افکن
 
و تا وقتي که سهرابش، بتازد بر صفِ دُشمن

ندا و بانگ آزادي رسد بر گوش از ميهن

که تا دُشمن بداند، ميهنم... نيست جايِ اهريمن...!