بـــــد نـــبــــود...
آیــههای اشک ِ من تفسیر میشد، بد نبود
دل اگر از غصّه خوردن سیر میشد، بد نبود
شورِ ماتم، دشتیِ غم، بغضهای اصفهان
در بیاتِ تُرکِ شب، تحریـر میشد، بد نبود
من خرابــــم! گفتهام ساقــی بریـزد بادهای
این خرابیها کمی تعمیر میشد، بد نبود!
عقل ِ من با عشق ِ تـــو درگیر شد؛ دیوانهام
عقلِ تو با عشقِ من، درگیر میشد، بد نبود
چون غلافـــی کهنهام؛ تا کــی نمردن... زندگی؟
قسمتام یک بوسهی شمشیر میشد، بد نبود
خـواب دیدم یوسفام اما زلیـــخا سیرتم
خوابها روزی اگر تعبیر میشد، بد نبود
عشق؛ این مجنون که لیلا را جنون آموخته ست
مثل یک دیوانـــه در زنجیـــــر میشد ، بد نبود
تو نمیمانی...نه! میمانی...نمیمانی...اگر
زودهایت ، دیــر ِ دیــر ِ دیـر میشد ، بد نبود
میروی؟ باشد! برو! ... امــا بدان شاید اگــــر
این "تو"، این "من"، "ما"ی عالمگیر میشد، بد نبود
دل اگر از غصّه خوردن سیر میشد، بد نبود
شورِ ماتم، دشتیِ غم، بغضهای اصفهان
در بیاتِ تُرکِ شب، تحریـر میشد، بد نبود
من خرابــــم! گفتهام ساقــی بریـزد بادهای
این خرابیها کمی تعمیر میشد، بد نبود!
عقل ِ من با عشق ِ تـــو درگیر شد؛ دیوانهام
عقلِ تو با عشقِ من، درگیر میشد، بد نبود
چون غلافـــی کهنهام؛ تا کــی نمردن... زندگی؟
قسمتام یک بوسهی شمشیر میشد، بد نبود
خـواب دیدم یوسفام اما زلیـــخا سیرتم
خوابها روزی اگر تعبیر میشد، بد نبود
عشق؛ این مجنون که لیلا را جنون آموخته ست
مثل یک دیوانـــه در زنجیـــــر میشد ، بد نبود
تو نمیمانی...نه! میمانی...نمیمانی...اگر
زودهایت ، دیــر ِ دیــر ِ دیـر میشد ، بد نبود
میروی؟ باشد! برو! ... امــا بدان شاید اگــــر
این "تو"، این "من"، "ما"ی عالمگیر میشد، بد نبود
شعر : رضا احسانپور
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۲ ساعت 17:34 توسط محمد
خوبم ، باور کنید ، زخم ها خورده ام ، غصه ها خورده ام ، نبودن ها را شمرده ام ، این روزها میگذرد ، خالی ام ، خالی از خشم ، آرامش ، نفرت ، و حتی عشق ، خالی از شادی ، خوبم ، اینبار تو هم باور کن...